تاريخ : شنبه ششم خرداد 1391 | 19:59 | نویسنده : مدیریت

با سلام به همه دوستان عزیز لطفا برای ورود به تالار چت روی لینک زیر کلیک کنید
                      آرتــاس چــــــــــت

برچسب‌ها: چت چت چت آرتاس چت وبلاگ آرتاس چت

تاريخ : چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 | 15:54 | نویسنده : مدیریت
واژه هـــا معجـــــــزه می کنند ..

بنویس "دوستتــــــــ دارم "



تاريخ : چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 | 15:52 | نویسنده : مدیریت
برای دل خودم می نویسم ...





برای دلتنگی هایم





برای دغدغه های خودم





برای شانه ای که تکیه گاهم نیست !





برای دلی که دلتنگم نیست ...





برای دستی که نوازشگر زخم هایم نیست ...





برای خودم می نویسم !





بمیرم برای خودم که اینقدر تنهاست !.!.!.!



تاريخ : چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 | 15:45 | نویسنده : مدیریت
بــــــــــــــوی ِ نـــــــــاب ِ *بهشـــت* می دهــد

همــــه ِ ی نـــــام های ِ قشــــنــگ ِ *تــــو*

می گذارمشان روی ِ زخم های ِ *د ِ لَ م*

گفته بودی *اَلجبّــــار * یعنی کسی که جبران می کند

همه ِ ی *شکستگی های د ِ لَ ت* را

گفته بودی *اَلمصّــور* یعنی کسی که از نو می سازد

همه ی آنچه را *ویــران* شده است درون ِ د ِ لَ ت

گفته بودی *الشافی* یعنی کسی که شفا می دهد

تمام ِ *زخم ها یِ عمیق و نا علاج را*

*هوای ِ دلم سبک می شود با نام های زیبایت*

*نفس میکشم در هوای ِ مهربانی های نابت*




تاريخ : چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 | 15:38 | نویسنده : مدیریت
خـدا را بـخـاطـر خـدا پـرسـتـش کـن

 نـهـ بـخـاطـر آدمـهـ ـا و اسـطـوره هـایـت ،

 ایـن روزهـا داسـتـان تـلـخــیـست ..

 داسـتـان کـسـی کـهـ ایـمـانـش بـهـ خـداونـد را

 بـهـ انـسـان دیـگـری گـره زده اسـت ،

 وقـتـی چـنـیـن مـیـ ـشـود

 سـقـوط او بـهـ سـقـوطـش مـنـجـر مـیـ ـشـود !

 بـهـ هـمـیـن سـادگـی

 و

 تـمــام ..



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 | 15:19 | نویسنده : مدیریت
حقیقت نه به رنگ است و نه بو
نه به های است و نه هو
نه به این است و نه او
نه به جام است و سَبو
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد
تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 | 15:13 | نویسنده : مدیریت
خوشبختی ما در سه جمله است :

تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا

ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم:

حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا


تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 | 15:7 | نویسنده : مدیریت

 خانه خرید ولی آشیانه نه

رختخواب خرید ولی خواب نه

ساعت خرید ولی زمان نه

می توان...

مقام خرید ولی احترام نه

کتاب خرید ولی دانش نه

دارو خرید ولی سلامتی نه

خانه خرید ولی زندگی نه

و بالاخره ، می توان...

قلب خرید ولی عشق نه



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 | 17:54 | نویسنده : مدیریت
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 | 17:28 | نویسنده : مدیریت

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

خدای من “بهشتی ” دارد، نزدیک ، زیبا ، بزرگ

و به گمانم “دوزخی ” دارد ، کوچک، بعید

و در پی دلیلی ست که ببخشد ما را

گاهی به بهانه یک دعا . . .

 



تاريخ : پنجشنبه ششم مهر 1391 | 16:44 | نویسنده : مدیریت
ما برای متنفر بودن از کسانی که از ما متنفرند وقتی نباید داشته باشیم زیرا درگیر دوست داشتن کسی هستیم که مرا دوست دارد.



تاريخ : پنجشنبه ششم مهر 1391 | 16:43 | نویسنده : مدیریت
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
 ید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که زکویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم



تاريخ : پنجشنبه ششم مهر 1391 | 16:41 | نویسنده : مدیریت
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

  همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

  شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

  شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

  در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

  باغ صد خاطره خندید

  عطر صد خاطره پیچید



  یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

  پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

  ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

  تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

  من همه محو تماشای نگاهت


  آسمان صاف و شب آرام

  بخت خندان و زمان رام

  خوشه ماه فرو ریخته در آب

  شاخه ها دست برآورده به مهتاب

  شب و صحرا و گل و سنگ

  همه دل داده به آواز شباهنگ


  یادم آید : تو به من گفتی :

  از این عشق حذر کن!

  لحظه ای چند بر این آب نظر کن

  آب ، آئینه عشق گذران است

  تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

  باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

  تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!


  با تو گفتم :‌

  "حذر از عشق؟

  ندانم!

  سفر از پیش تو؟‌

  هرگز نتوانم!

  روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

  چون کبوتر لب بام تو نشستم،

  تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

  باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

  تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

  حذر از عشق ندانم

  سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!


  اشکی ازشاخه فرو ریخت

  مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

  اشک در چشم تو لرزید

  ماه بر عشق تو خندید،

  یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

  پای در دامن اندوه کشیدم

  نگسستم ، نرمیدم


  رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

  نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

  نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

  بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم



تاريخ : یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 | 10:57 | نویسنده : مدیریت



تاريخ : یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 | 10:49 | نویسنده : مدیریت